خون تازه

خون تازه

🌹روزگارما

#خون_‌تازه

شعر از ابوطالب مظفری 

بی طرح، بی ‌مقدمه، بی سر، شروع شد
این مثنوی، به شیوه دیگر، شروع شد
شعر و ترانه نیست؛ غم مُمتد است، این
آهی شبیه مَخته «گُل‌مَمّد» است، این
خون بود و سال‌ها به جگر، خانه کرده بود
در بغض دیرسال پدر خانه کرده بود
چون زخم، پا به پای پسر، می‌دوید؛ خون
گاهی به پای و گاه به سر، می‌دوید؛ خون
از سال‌های دور، به این‌جا رسیده است
هر قطره‌اش، به بستر خاکی چکیده است
خون رسیده‌ایم و ز لب می‌چکیم ما
گاهی به «بلخ» و گاه، «حلب»، می‌چکیم ما
 
خون سفید و سرخ و حَبش هست در زمین
خون می دهیم و باز، عطش هست در زمین
ضحاک پیر، غازه طلب می‌کند ز ما
هر روز خون تازه، طلب می‌کند زما
هی می‌کُشند و باز، ز نو تازه‌ایم ما
در مرگ از قدیم خوش‌آوازه‌ایم ما
*
این بار، با نثار گل از راه، آمدیم
تا پایتخت مرحمت شاه، آمدیم 
در پای تانگ، فرشِ‌گل انداختیم ما
در جام زهرِ خصم،  مُل انداخیتم ما
در سرسرای دولت هر انتخاب‌ها
عکس جوان کشته ما، بین قاب‌ها
مارا گلو بریده و لب پر تبسم است
«یادی» نمی دهیم که این مرگ چندم است
چون شوکران و جام عوض کرده‌ایم، بس  
با مرگ تازه، نام عوض کرده‌ایم، بس
*
خون گلوی کیست بر این سنگفرش داغ؟
اینک سزای آن‌ که طلب می‌کند چراغ
سر می بُرند، وای مگو شانه‌ات کجاست
گیرم چراغ داد تو را، خانه‌ات کجاست
شهر تو کو، پناه تو کو، لشکر تو کو
قوم هزارپاره من، کشور تو کو
از دهمزنگ تا دل تاریخ باستان
از ما به خط سرخ، به هرصفحه داستان
قاچاق مرزهای وطن، بذر منتشر 
بیگانه، بین خانه و افغان، به اصفهان
نه یک وجب ز خاک؛ نصیبت به هفت ملک 
نه یک ستاره، سهم تو در هفت آسمان
در قندهار خاک تو را سرمه می‌کشند
خون تو در بهشت، گذرنامه‌ای امان 
آنک سرِ تو بود؛ که بر نیزه می‌دوید 
از غزنه تا خلافت بغداد، ارمغان
*
خواهر، بگو، هوای کدام شما چُم است
از خانه کدام شما روشنی گم است
بخت بَد کدام شما سرب و سنگ بود
نان‌آور کدام شما دِهمزنگ بود
این تکه گوشت، پاره‌دلِ نوبر تو نیست؟
این لخته‌ها، شبیه تنِ شوهر تو نیست؟
این پاره آستین به نظر آشنا نبود؟
خواهر، ببین نشان خود مرتضی نبود؟
این نوجوان که سوخته و خنده بر لب است
آه، این غریب بچۀ بیچاره زینب است
……
شرمنده‌ام که گریه مجالم نمی‌دهد

درباره نویسنده

186مطلب نوشته است .

تمام حقوق این سایت برای © 2018 روزگار ما. محفوظ است.