فرار از جهنم، بسوی آینده نا معلوم!

فرار از جهنم، بسوی آینده نا معلوم!

درد و رنج ناشی از فقر و بیکاری هشتاد در صد مردم افغانستان را در وضعیت خطرناکی قرار داده است. تنها بیست در صد اعضای جامعه از سطح نسبتا مطلوب اقتصادی برخوردار می باشند و از این میان پنج در صد آن از برکت کمک های باد آورده و بی حساب و کتاب جامعه جهانی بهره برداری نموده و با قرار گرفتن در چرخه فساد، بیش از نود در صد سرمایه را به خود و خانواده های شان اختصاص داده اند.

این اقلیت اند که از زندگی در افغانستان لذت می برند و از درآمدهای ناشی از فعالیت های نامشروع و غیر قانونی در کشورهای خارجی سرمایه گذاری می نمایند.

زندگی در افغانستان برای اکثریت مردم به یک درد مزمن تبدیل شده که جز خفت و خواری، دستاوردی برای شان نداشته است. این طبقه از مردم نه در دولت و نه به مقامات بالای حکومتی دسترسی دارند و نه با وزیر و رییس و رهبران سیاسی خویشاوندی دارند و نه با مافیای زمین و قاچاقبران مواد مخدر همکاری داشته اند. مردم ساده و صمیمی که می خواهند با کار و فعالیت روزانه شان، نیازمندی های خانواده شان را براورده سازند. آبرو، حیثیت، خوشی و تمام هستی این مردم به کار روزانه شان بستگی دارند. اگر کار بود، اینها هم راضی و خوشحالند، چون حد اقل سفره شان خالی خالی نیست. احتیاجات اولیه خانواده را می توانند براورده سازند. اما وقتی کار از این طبقه اجتماعی گرفته شود، گویا همه چیزشان گرفته شده است.دیگر چیزی برای آنها باقی نمی ماند.

آنها می توانند با حد اقل امکانات زندگی نیز بسازد. آنها می توانند سختی ها و ناداری هایی زیادی را تحمل کنند؛ اما بالاخره هیولای فقر توان آنها را به تحلیل می برد و بازوان پر قدرت شان را خم می سازد و در نهایت آنها را به خواری و ذلت می کشاند.

روزگارما ادامه می دهد: اگر امروز هزاران شهروند کشور ما از زن، مرد، کودک و جوان با تحمل سختی ها و ناگواری های زیاد راهی کشورهای خارجی می شوند، اگر محصلین و حتا فارغین دانشگاههای ما با همه اندوخته های شان پشت پا می زنند و راه پرخطر مهاجرت را در پیش می گیرند و اگر صدها کارگر ساده مجبور می شوند، خانواده شان را در عالم از فقر، بدبختی و بیچارگی رها کرده و خود به امید رسیدن به بهشت رؤیایی شان، مسیر خوفناک قاچاق انسان را انتخاب نمایند، به یقین که از سر شوق و هوس نیست. هیچ کس شوق و هوس کشته شدن جوانان و اعضای خانواده شان را در کوه ها، دره ها و دریاها ندارد. مهاجرت و پناهندگی ناشی از مجبوریت فوق العاده است. این مجبوریت گاه منشأ سیاسی وامنیتی دارد و گاه منشأ فرهنگی و اجتماعی. گاه پدیده برامده از فقر و درد و رنج اقتصادی است.

در افغانستان همه مشکلات توأمان مردم را تحت فشار قرار داده است. ناامنی های روز افزون از یک طرف زندگی و آرامش را از مردم سلب کرده است و از سوی دیگر زمینه های شغلی را در کشور از بین برده است. تبعیض و تعصبات قومی و مذهبی که اصل برابری و شایسته سالاری را در جامعه و ادارات، نادیده می گیرد، موجب ضایع شدن حق بسیاری از شهروندان در جامعه می گردد و آنها را عملا به شهروندان درجه دو تقلیل می دهد و علاوه بر آن یأس و ناامیدی از آینده را در ذهن غالب مردم برجسته می سازد و افراد جامعه را به این باور می رساند که در این جامعه و کشور هرگز روی خوشبختی را نخواهند دید و ارزش های انسانی هرگز در این کشور اعتبار پیدا نخواهند کرد. پس برای نجات خود و فرزندان خود تنها راه را در فرار از این جغرافیای وحشت می دانند.

در تحمیل چنین وضعیت، تمامی دولتمردان، نخبگان سیاسی و رهبران اجتماعی مقصر هستند. آنانی که این جغرافیا را برای خودشان بهشت و برای اکثریت مردم جنهم ساختند. آنانی که به جز منافع خودشان به هیچ چیزی دیگر نیندیشیدند. آنهایی که بذر تبعیض و نفاق را ترویج کردند و نکبت و بدبختی دایمی را برای مردم به ارمغان آوردند.

روزگارما

درباره نویسنده

180مطلب نوشته است .

تمام حقوق این سایت برای © 2017 روزگار ما. محفوظ است.